|
من که هیچ وقت خودم نبوده ام تو راست می گویی می شدمثل مادر چادر نماز گلدارم را سرم کنم وبه سلامتی ات دو رکعت شعر بخوانم من اما بچگی کردم و با سنگی در آستین خورشید محله را نشانی گرفتم + نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387 0:3 توسط شبنم گودرزی |
دنیا در گاهی کوچک بود و برای گذر باید سر خم می کردند بلند قامتانی چون تو + نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 19:15 توسط شبنم گودرزی |
خاکت داغ دل سرزمین های عرب از این چشمهای نیلگون پیامبرم کردی و به اعجازم چه قوم ها که از این امتحان ردشدند حالا من مانده ام دست به عصا باید کسی دوباره کودکم کند مادرم به ابم بدهد می خواهم از این نیل بگذرم + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386 22:27 توسط شبنم گودرزی |
تقدیر ما دست نفس های که افتاد؟ آتش بزن این شاخه ها را شمس تبریز حالا که شمس شهر ما رابرده از یاد این خواب آشفته است تعبیری ندارد یوسف به تعبیر چه خواهی گشت آزاد ؟ در انتظارت مانده ام گیسو پریشان ای نوح طوفان هم بیاید هر چه بادا باد + نوشته شده در جمعه دوم آذر 1386 20:59 توسط شبنم گودرزی |
به هرجای این دایره چشم که بگردانی به د رد م میخوری به غصه هایی که گردن گرفته ام از این دایره که تو رسم کرده ای و ما گردانده ایم از این دوران مکرر چه مست میچرخند ومن چقدر تنها مانده ام تنها باچشم هایی که در ابتدای شعرم میگرد ند این دایره باید تنها د و ضلع داشته باشد .................................................................... سلطان وشبان گویند روزی موسی علیه السلام -دران حال که شبانی شعیب پیغامبر (ع) میکرد وهنوز به وحی نیامده بود گوسفندان میچرانید: قضا را میشی از رمه جدا افتاد موسی خواست که او را به رمه بازبرد.میشک برمیدودر صحرا افتادچون گوسفندان نمی دید از بد دلی همی رمیدوموسی از پس او همی دویدتا مقدار دو سه فرسنگ .چنانکه میشک رانیز طاقت نماند و از ماندگی بیافتاد چنانکه بر نمی توانست خاست .موسی در وی رسید وبر او رحمتش امد گفت "ای بیچاره چرا میگریزی واز که می ترسی؟"چون دید که طاقت رفتن ندارد .برداشتش وبر گردن و دوش گرفتش تا بر رمه.چون چشم میش بر رمه افتاد دلش به جای باز امدو تپیدن گرفت موسی زود اورا از گردن فرو گرفت وبه میان رمه اندر شد ایزد تعالی ندا کرد به فرشتگان اسمانها وگفت"دیدید بنده من با ان میش دهن بسته چه خلق کردوبدا ن رنج که از او بکشیداو را نیازردوبر او ببخشود ! به عزت من که او را بر کشم وکلیم خویش گردانم وپیغامبریش دهم وبه او کتاب فرستم چنانکه تا جهان باشد از او گویند"پس این همه کرامات او را به ارزانی داشت "سیاستنامه ،خواجه نظام الملک" + نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 0:0 توسط شبنم گودرزی |
از دست خودم اه خودم دلگیرم با هر چه تو آفریده ای درگیرم کم کن دگر این فاصله ها را آخر تاکی به زمین خا کی ات زنجیرم من را که چو شیطان ز بهشت ات راندی گفتی که چگونه می شود تقد یرم؟ شاید برسم جای مرا خالی کن این ارث پد ر را ز تو پس می گیرم ******* + نوشته شده در یکشنبه یکم مهر 1386 19:46 توسط شبنم گودرزی |
دیگر زیرنظرم نمی آیی بزرگ شدی آنقدر که باید سلام ا ت را جواب سر بالا بدهم + نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386 11:6 توسط شبنم گودرزی |
کلاغ پر این بازی مترسکهایی است که از ترس توآب میخورند ومزرعه را به جای گیاهان قد کشیده اند من از راه دوری آمده ام ودانه ام را باد به سر زمینی آورده است که از من ریشه گرفته به رسم سرزمین های سرسبز زمین را آبیاری کن با ... یاری کن با تیشه هایی که به پای مترسک ها بریزی بگذار فضای دشت را دلهره های سبز قدم بزنند جای پای این همه آرامش از پوشال ها بگذار دوباره کلاغها قصه ئ این مزرعه را نقل دهان کنند + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 20:17 توسط شبنم گودرزی |
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 20:0 توسط شبنم گودرزی |
******* سیب گناهی را جوید م مثل آدم بی عشق تو من پاک بودم مثل مریم یک قطره با صد ها خیال خام دریا وگم شدن در قصه خورشید وشبنم عشقت برای قلب من خورشید - نه نیست خورشید نه یک شعله آتش از جهنم یخ بسته ام اما کنار شعله هایش کاری زد ستم بر نمی آید به جز غم حالا که من خو کرده ام با این جهنم + نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386 19:38 توسط شبنم گودرزی |
|
| ||||||